به موضوعی فکر کردهام و نوشتهام دربارهاش. دربارهی حسهای آن لحظهام. نوشتهام وقتی موضوعات کوچک را برای خودم بزرگ کرده بودم. آنقدر بزرگ، که دیگر یارای ایستادگیشان را نداشتم.
وقتی که مینویسم، اتفاق بدی میافتد: «واقعیت محو میشود.» من میشوم و جذبهی دلربای واژهها. میروم به روزهای دور. دور ِ دور؛ دورترها.
میترسم وقتی مینویسم. وقتی برای «خودم» مینویسم. خود-نوشتههایم را دوست دارم؛ آنقدری که به روز نمیرسد که از حافظهی این کامپیوتر لعنتی، پاکشان میکنم. میگویند هنرمند کسیست که اگر آثارش را نابود کنی، باکیاش نباشد؛ که توانایی خلق صد بار بهتر از آن قبلیها را دارد. من هنرمندم. نوشتههایم را پاک میکنم.
وبلاگم را نگاه میکنم و میخندم. خود-نوشتههایم کجا و این اراجیف کجا؟ میپرستمشان خود-نوشتههایم را؛ به روز نمیرسد که فایلشان دیلیت میشود ولی. و کدام ابلهی فکر میکند که من همهی «خود»م را در دورترها مینویسم؟
وقتی برای خودم مینویسم، بر واژهها سوارم. دستانم روی کیبُرد میلغزند و لذت از این صفحهی سفید بهدردنخور، بیرون میریزد. دورترها که جای این کارها نیست.
خطر دارد خود-نوشتن. خودتی و موضوع را بزرگ میکنی و حس بد را صدچندان. که چی؟ که بگویی میتوانی با واژهها بازی کنی. برو خاکبازی کن مرد. این راهش نیست.
حسهای خوب را هم میشود بزرگ کرد، ولی نمیدانم چه مرگمان است که غمگراییم این همه. که نمیتوانیم از شادیهایمان لذت ببریم و آنقدر، با واژه هم که شده، بزرگشان کنیم که بال در بیاوریم و وقتی بالهایمان به ابرها میسایند، از آن خندههای شیطنتبار پیروزمندانه بزنیم که «رضایت، به این میگویند رضایت»